سلام نفس مامان
سلام نفس مامان. ![]()
امروز تصمیم گرفتم واست بنویسم.پیش خودم گفتم حیفه وقتی بزرگ میشی این روزارو از یاد ببرم یا تو خاطرم کمرنگ بشه.الان به دنیا اومدی ويك سالت شده .ببخشید که دیر به فکر نوشتن افتادم
عزیزم پسركوچكم تو خیلی آرومی.از همون لحظه که اومدی تو دلم تا الان که داری پیشم می خندی کوچکترین اذیتی ازت ندیدم. از روزی که اومدنتو فهمیدیم یا از سونو گرافیایی که رفتیم یا از اولین باری که تو مانیتور دستگاه سونو دیدیمت یا از دلواپسیهای تکون نخوردنتو چیزای دیگه تو 9ماه بخوام بنویسم خیلی طولانی میشه....
خلاصه روزهای سختی بود، روزهای بارداری مامان نيلو رو میگم ... درد، ضعف، استراحت مطلق، کار کردن شبانه روزی مامان هورا (حتی با وجود دستور استراحت مطلق!)، انواع قرص و آمپول و ... خلاصه روزهایی بود که نمیشه ازشون به آسونی گذشت.
اما در این بین تنها چیزی که به مامان قدرت حرکت می داد عشق و امید بود. عشق به پسر کوچولویی که تو دلش لگد میزد (اون هم چه لگدایی!) و امید دیدن و در آغوش گرفتنش.....
![]()
در ضمن می بایست توی تير به دنیا ميومدي ولی شما خيلي عجله داشتيد و خردادي شدي ...
ولي من همه سختيها را به جون خريدم تا تو بياي تو بغلم



سلام نفس مامان 