تنها بهانه زندگيم       آيينتنها بهانه زندگيم آيين، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره

آيين نفس مامان و بابا

سلام نفس مامان

1392/7/10 8:40
نویسنده : نيلوفر
125 بازدید
اشتراک گذاری

سلام نفس مامان.     _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

امروز تصمیم گرفتم واست بنویسم.پیش خودم گفتم حیفه وقتی بزرگ میشی این روزارو از یاد ببرم یا تو خاطرم کمرنگ بشه.الان به دنیا اومدی ويك سالت شده .ببخشید که دیر به فکر نوشتن افتادم

عزیزم پسركوچكم تو خیلی آرومی.از همون لحظه که اومدی تو دلم تا الان که داری پیشم می خندی کوچکترین اذیتی ازت ندیدم. از روزی که اومدنتو فهمیدیم یا از سونو گرافیایی که رفتیم یا از اولین باری که تو مانیتور دستگاه سونو دیدیمت یا از دلواپسیهای تکون نخوردنتو چیزای دیگه تو 9ماه بخوام بنویسم خیلی طولانی میشه....

خلاصه روزهای سختی بود، روزهای بارداری مامان نيلو رو میگم ... درد، ضعف، استراحت مطلق، کار کردن شبانه روزی مامان هورا (حتی با وجود دستور استراحت مطلق!)، انواع قرص و آمپول  و ... خلاصه روزهایی بود که نمیشه ازشون به آسونی گذشت.

 اما در این بین تنها چیزی که به مامان قدرت حرکت می داد عشق و امید بود. عشق به پسر کوچولویی که تو دلش لگد میزد (اون هم چه لگدایی!) و امید دیدن و در آغوش گرفتنش.....

                                                        

 در ضمن می بایست توی تير به دنیا ميومدي ولی شما خيلي عجله داشتيد و خردادي شدي ...

ولي من همه سختيها را به جون خريدم تا تو بياي تو بغلم

                                                                                                     

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)